چندی بعد، پس از زمانی طولانی که پنیری پیدا نکرده بود، بالاخره یک ایستگاه پنیر بزرگ یافت که به نظر امیدبخش میآمد.
اگر چه پس از ورود، با مشاهدهی جای خالی پنیر، بسیار مأیوس شد و احساس کرد دیگر نمیخواهد ادامه دهد.
رفته رفته توان خود را از دست میداد. میدانست که گم شده، و میترسید که زنده نماند. به بازگشت به دایستگاه پنیر قبلی فکر کرد. حداقل، اگر موفق به بازگشت میشد و « هم » هنوز آنجا بود، « ها » دیگر تنها نمیماند. سپس دوباره همان سؤال همیشگی را مطرح کرد:
"اگر نمیترسیدم، چه میکردم؟"
« ها » فکر کرد دیگر بر ترسش غلبه کرده، اما بیش از آنچه تصور میکرد ترسیده بود و خود نمیخواست قبول کند. مطمئن نبود که از چه چیزی میترسد، اما در وضعیتی که از جهت جسمانی ضعیف شده بود؛ فهمید که بیشتر از هر چیز از تنها ادامه دادن وحشت دارد؛ و این وحشت بود که باعث عقب ماندنش میشد. اما او قبلاً از این موضوع آگاهی نداشت.
کنجکاو بود بداند آیا « هم » نیز حرکت را آغاز کرده یا هنوز به علت ترسش فلج مانده است. سپس، بهترین اوقاتش را در هزارتو به خاطر آورد، و آن زمانی بود که در حال حرکت بود. او برای اینکه به خودش یادآوری کند و همینطور نشانهای برای دوستش « هم » بگذارد تا او امیدوارانه هدف را دنبال کند، شعاری روی دیوار نوشت:
حرکت در مسیری جدید به تو کمک خواهد کرد تا پنیر جدیدی پیدا کنی
« ها » به آن گذرگاه تاریک نگریست؛ او از ترسش آگاه بود.چه در پیش است آیا خالی است؟ یا بدتر از آن، خطراتی در کمین است؟
همهی چیزهای ترسناکی را که احتمال وقوع آن میرفت در ذهن خود تصور کرد.
او تا سرحد مرگ، خودش را ترسانده بود.
سپس به خود خندید و فهمید که ترس اوضاع را بدتر میکند.
بنابراین کاری را انجام داد که اگر نمیترسید میکرد. یعنی حرکت در مسیری جدید. در حالیکه شروع به دویدن در راهروهای تاریک کرد لبخند میزد. « ها » هنوز نفهمیده بود، اما در حال کشف آن چیزی بود که به او روحیه میداد.
با اعتماد خود را رها کرد. اگرچه که به درستی نمیدانست چه در پیش رو دارد.
اما، با کمال تعجب همینطور بیشتر و بیشتر لذت میبرد و از خود میپرسید: « چرا این قدر حالم خوب است، من که نه پنیری دارم و نه میدانم کجا میروم؟ »
طولی نکشید که فهمید چرا احساس خوبی دارد.
ایستاد تا دوباره روی دیوار بنویسد:
غلبه بر ترس، یعنی آزادی
« ها » پیبرد که او تا به حال اسیر ترسش بوده و حرکت کردن در مسیری جدید، سبب آزادی او شده است. حالا احساس میکرد که نسیم خنک و فرحبخشی از این قسمت هزارتو میوزد.
چند نفس عمیق کشید و حس کرد که از حرکت، نیرو گرفته است.
حال که بر ترسش غلبه کرده بود، اوضاع از آنچه که قبلاً تصور میکرد لذتبخشتر شده بود. مدتها بود که چنین احساسی به او دست نداده بود و تقریباً فراموش کرده بود که این جستجوها چقدر نشاطآور است.
« ها » برای اینکه اوضاع را حتی بهتر کند، شروع کرد به ترسیم دوبارهی یک تصویر در ذهنش. او به وضوح خود را دید که در وسط انبوهی از پنیرهای مورد علاقهاش، از چدار تا بری، نشسته است. خودش را در حال خوردن تمام پنیرهایی دید که دوست داشت، و از آنچه که میدید لذت میبرد. سپس اندیشید که چقدر از خوردن تمام آن پنیرهای عالی لذت خواهد برد.
هر چه واضحتر خودش را در حال لذت بردن از پنیر جدید تصور میکرد، موقعیت برایش واقعیتر و قابل باورتر میشد.
احساس میکرد که بالاخره آن را پیدا خواهد کرد.
او روی دیوار نوشت:
تصور کردن خودم در حال لذت بردن از پنیر جدید، حتی قبل از اینکه آن را پیدا کنم، مرا به طرف آن رهنمون میشود
« ها» دائماً به جای اینکه به شکستهایش فکر کند، به موفقیتهایش فکر میکرد. او تعجب میکرد که چرا همیشه فکر میکرده که تغییر موجب بدتر شدن اوضاع میشود. اکنون پیبرده بود که تغییر میتواند او را به جهت بهتر هدایت کند. از خودش پرسید:
چرا من این موضوع را قبلاً نفهمیدم؟
و سپس با نیرو و سرعت و چابکی بیشتری به درون هزارتو رفت. طولی نکشید که مرکز پنیری را دید و وقتی متوجه تکههای کوچک پنیر جدیدی شد که نزدیک در ورودی آن بود، هیجانزده شد. آنها انواع پنیرهایی بودند که « ها » قبلاً هرگز ندیده بود، اما به نظر عالی میآمدند.
آنها را امتحان کرد و فهمید که خوشمزهاند.
او بیشترین تکههای پنیری که در دسترس بود را خورد و چند تکه در جیبش گذاشت تا بعداً بخورد و شاید هم با « هم » قسمت کند.
دوباره نیرویش را بدست آورد و با هیجان زیادی داخل ایستگاه پنیر شد. اما در کمال ناراحتی دید که آنجا خالی است. کسی قبلاً آنجا بوده و فقط چند تکه از پنیر جدید باقی گذاشته. او فهمید که اگر زودتر حرکت کرده بود، احتمال داشت سهم بیشتری از پنیر در آنجا پیدا کند.
« ها » تصمیم گرفت که برگردد و ببیند آیا « هم » آماده است به او ملحق شود یا نه.
در بازگشت از همان راه، توقف کرد و روی دیوار نوشت:
هر چه سریعتر پنیر کهنه را رها کنی، زودتر پنیر تازه پیدا خواهی کرد
بعد ا زمدتی « ها » به ایستگاه پنیر قبلی برگشت و « هم » را هم پیدا کرد. او تکههای پنیر جدیدی را که در جیبش بود به « هم » تعارف کرد، ولی « هم » تعارف او را رد کرد.
« هم » از محبت دوستش سپاسگزار بود، اما گفت:
- فکر نمیکنم پنیر جدیدی بخواهم. این آن چیزی نیست که من به آن عادت دارم. من پنیر خودم را میخواهم. من قصد ندارم تغییر کنم، تا آنچه را که میخواهم بدست آورم.
« ها » فقط سرش با ناامیدی تکان داد، و با بیمیلی به درون هزارتو بازگشت. وقتی به دورترین نقطهای که قبلاً در آن بود، رسید دلش برای دوستش تنگ شد، اما فهمید که به جستجو علاقهمند شده است.
او حتی پیش از آنکه به ذخیرهی بزرگی از پنیر برسد که انتظار یافتنش را داشت، از این موضوع آگاه بود که تنها به سبب داشتن پنیر خرسند نشده بلکه غلبه بر ترس سبب خوشحالی او بوده است. با فهمیدن این موضوع دیگر خود را به اندازهی زمانی که در ایستگاه قبلی بدون پنیر مانده بود ضعیف احساس نمیکرد.
در واقع اطلاع از غلبه بر وحشت، او را تقویت میکرد. اکنون احساس میکرد قبل از هر چیز، زمان برایش اهمیت دارد. در واقع احساس میکرد آن چه را که به دنبال آن بوده به دست آورده است.
لبخند زد و گفت: جستجو در هزار تو، ایمنتر از ماندن در وضعیت بیپنیری است.
« هم » دیگر باره پیبرد: آنچه که انسان از آن میترسد هرگز به آن بدی نیست که تصور میکند. ترسی که انسان در سر میپروراند بسیار هولناکتر از چیزی است که در واقعیت اتفاق میافتد.
ترس از نیافتن پنیر جدید، آنچنان سبب وحشت او شده بود که حتی نمیخواست جستجو را آغاز کند. اما زمانی که سفر خود را آغاز کرد، آنقدر در راهروها پنیر وجود داشت که امکان ادامه مسیر را برای او فراهم کند.
حال، بیصبرانه منتظر پیدا کردن پنیر بیشتری بود و امید به آینده، کم کم برایش هیجانانگیز میشد.
افکار قدیمیاش سرشار از نگرانی و وحشت بود. او قبلاً همیشه به نداشتن پنیر کافی فکر میکرد، و عادت داشت بیشتر به نکات منفی بیندیشد تا نکات مثبت. اما، از وقتی که ایستگاه پنیر قبلی را ترک کرده بود افکارش متحول شده بود. قبلاً معتقد بود که پنیر هرگز نباید جابجا شود، و تغییر درست نیست.
اما اکنون پیبرده بود که تغییرات به طور طبیعی همواره وجود دارند، خواه انتظار آن را داشته باشید خواه نداشته باشید. اگر انتظار تغیر را نداشته باشید و خود در پی آن برنیایید، تغییر میتواند شما را غافلگیر کند.
وقتی پیبرد عقایدش تغییر کرده، مکث کرد تا روی دیوار بنویسد:
افکار قدیمی، تو را به سمت پنیر جدید هدایت نمیکند